♣__ کلاه خاکی __♣
من ... سال هاست تو را به قلبم وعده داده ام

این روزها

 

میدونی چی دوست دارم؟!

 

دوباره دیدن روی تورو

 

شنیدن خش خش برگ

 

زیر پاهای تورو

 

کــــــــــلاه خاکــــــــی



            ارسال نظر(1)
چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: 12:55
hamedkazemi

چشمای یار من خیلی نازه

مثه برگ بهاری سبز سبزه

 

ولی چشمای من تیره و تاره

مثه ابر بهاری هی می باره

 

زلفای یار من خیلی بلنده

دو تا ابروی اون مثه کمنده

 

دل اون پاک و زلاله

مثه کاغذ می مونه که خط نداره

 

لباشو نگو که مثه لاله

همیشه خندونه عین بهاره

 

قد عشقم مثه سروی بلند استواره

اما نه سرو جلو یارم کم میاره

کـــــــــــــــــــلاه خاکــــــــــــــــــی

بهمن 83



            ارسال نظر(3)
یکشنبه 27 فروردین 1391 :: 22:51
hamedkazemi

من که گفتم این بهار افسردنی است   من که گفتم این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار      عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل     هم شکست و هم شکستم داد دل



 



            ارسال نظر(1)
شنبه 26 فروردین 1391 :: 21:48
hamedkazemi

گفته اند این را پیش از این :

دردی اگر داری و همدردی نداری ،

با چاه آن را در میان بگذار ، با چاه !

غم روی غم اندوختن ، دردی است جانکاه !

اما !

نگفتند :

اگر همرهان در چاهت افکندند و رفتند ! ! !

آنگاه ،

دردت را کجا فریاد کن !



            ارسال نظر(2)
چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: 16:30
hamedkazemi

 

 

حاضری حرف قانونو ساده بزاری زیر پات
به حرف اون گوش بدیو به حرف قلب با وفات
وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری
تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری
حاضری جونت رو بدی یه خار تو دست اون نره
حتی یه ذره گرد و خاک مبادا تو چشاش بره
وقتی کسی توقلبته یه چیز قیمتی داری
دیگه به چشمات نمیاد اگر که ثروتی داری
نزار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی
ولی اگه نشد و رفت تمومه همه زندگیت
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی فقط یبار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی
رو همه چیز خط بکشی حتی رو برگه زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قیده تموم دنیارو به خاطر اون میزنی
خیلی چیزارو میشکنی تا دل اونو نشکنی
حاضری بگذری از دوستای قدیم و نو
اما صداشو بشنوی شب از میون دوتا سیم
حاضری قلبه تو باشه پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون یک وقت بهت نگه برو

 



            ارسال نظر(3)
چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: 10:07
hamedkazemi
شکسپیر گفت :
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
... برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
... انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
خوشحال باش
و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
قبل از تنفر ؛ عشق بورز
زندگی این است ...



            ارسال نظر(8)
سه‌شنبه 22 فروردین 1391 :: 19:05
hamedkazemi

همدم تنهایی ام

        قلم ، کاغذ ، یک چراغ بی جان

              قلم معشوقه ام

کاغذ محبوبه ام

درد دل را با قلم آغاز می کنم

            راز دل را با قلم بر دل کاغذ حک می کنم

                  "یک چراغ بی جان

                            باید انگارید شمع"

همدم تنهایی ام

               شب ، خواب

                    روی دل باید نوشتن

                          یا به روی برگ کتاب

              چه کسی خواهد خواند درد دلهای مرا

                         بعد از مرگم

   مهتاب

کـــــــــلاه خـــــــــاکی

حــــــــامـــــــــد



            ارسال نظر(5)
دوشنبه 21 فروردین 1391 :: 16:27
hamedkazemi

باور کن دل من اتفاقی نيست

می توانی از گل سرخی که در ترانه هايم شکفته است بپرسی

يا نه ، از اولين پرنده ای که فردا بيدار می شود

و يا از همه رهگذرانی که در پياده روهای دلتنگی زير باران مانده اند بپرسی

من هفت هزار سال است که تو را می شناسم

شبی همراه يک شهاب کوچک بر پشت بام خانه تو افتادم

هر روز صدايم را در بوته های ياس پنهان می کردم و تو بی آنکه مرا بشناسی

از حياط که می گذشتی صدايم را می بوئيدی

کاش می توانستم هفت هزار سال ديگر در باغچه ای که رو به روی توست ساکن باشم

و شاخه در شاخه ميخکها و رازقی ها به تو صبح بخير بگويم

وقتی نگاهم می کنی چندين سياره در قلبم به دور خورشيد می گردند

و هنگامی که از من روی بر می گردانی حرفهايم منجمد مي شوند

باور کن من يک شعر نا تمام هستم که از آسمانی ديگر بر زمين افتاده ام

اگر روزی نام تو در کنارم بنشيند غزلی خواهم شد که حافظ به آن رشک ببرد

می دانم دير کرده ام ، خيابانها تمام شده اند و تو پشت يک درخت مديترانه ای سکوت کرده ای

دهانم در اندوه غرق شده است

به اشکهايی که در دلم خانه کرده اند می گويم تو را صدا کنند

اگر نگاهم کنی دنيا را در قايقم می نشانم و به سوی لبخند تو پارو ميزنم

اگر نگاهم کنی دستهايم را به تماشای ماه می برم و آسمان را به هيچکس نمی فروشم

خوب من!

مرا بخاطر تمام نیازهایی که به تو دارم ببخش ...

 



            ارسال نظر(6)
یکشنبه 20 فروردین 1391 :: 12:58
hamedkazemi

سلام

دوستان گلی که از من راجع به روز و زمان پخش

برنامه تلویزیونی اِستوا سوال می کردن آگاه باشن

این برنامه که من و دوستانم در کانون فرهنگی و ادبی فدک

در اون شرکت کردیم امروز شنبه 19/1/91 بعد از خبر ساعت22

از شبکه سوم سیما پخش خواهد شد.



            ارسال نظر(10)
شنبه 19 فروردین 1391 :: 08:05
hamedkazemi

سلام

امروز داشتم دفتر خاطراتم رو ورق میزدم یهو چشمم

افتاد به اولین سروده هام برام جالب بودن تصمیم گرفتم

یکی از اون شعر هارو براتون بذارم تا شماها بخونید و نظر بدید

البته یکم مشکل داره و شعر قوی نیست بالاخره تجربه های

 اولم بود. لطفا نظر بگید ببینم اون اوایل شعرهام خوب بوده یا نه؟!

ممنون

یادمه اون اولا

با بچه ها تو راه مدرسه میون پسرا و دخترا

صدای قهقهمون از لابه لای رفقا

 



ادامه مطلب ...

            ارسال نظر(4)
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 16:59
hamedkazemi
درباره وبلاگ


سلام عزیزان به وبگاه کلاه خاکی خوش آمدید. امیدوارم از خواندن مطالب و اشعار بنده لذت ببرید و با نظرات سازنده خود بنده را در بهبود مطالب یاری نمایید. با تشکر
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران