♣__ کلاه خاکی __♣
من ... سال هاست تو را به قلبم وعده داده ام

تازگیا دلم سرخود شده

برای خودش میره هرجایی که دوست داره

انگار نه انگار من وجود دارم و اختیارش دست منه

چند روز پیش فکر کردم گم شده آخه چند روزی پیداش نبود!!!

بعد که اومد مارو تحویل نمیگرفت! از بس روش زیاده

بهش میگم کجا بودیییییییییییییییی؟؟؟

میدونی چی گفت؟

"رفته بودم همون جایی که منو سپردی بهش"

گفتم به کی؟

گفت: به عشق

همینجور ادامه داد و با حرفهاش دلم آتیش گرفت

مونده بودم چی جوابشو بدم

دلی که اینهمه ازش دلخور بودم کاری رو انجام میداد که وظیفه من بود

من باید میرفتم اونجا

همونجایی که یه روز دلمو داده بودم به حضرت عشق

حق با دلم بود من سالها بود به دلم توجه نکرده بودم اونم دلخور بود تو این چند هفته

بروز داده بود و من باز داشتم اشتباه میکردم

صدای گریه ام تو کوچه پیچیده بود که صدای مادرم رو شنیدم...

پسرم بیدارشو

باز داری خواب میبینی

 

مطلب نداشتم بذارم تصمیم گرفتم داستانک بنویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه

چون اولین تجربمه تو این زمینه




            ارسال نظر(1)
چهارشنبه 01 شهریور 1391 :: 22:35
hamedkazemi

درباره وبلاگ


سلام عزیزان به وبگاه کلاه خاکی خوش آمدید. امیدوارم از خواندن مطالب و اشعار بنده لذت ببرید و با نظرات سازنده خود بنده را در بهبود مطالب یاری نمایید. با تشکر
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران